و سرانجام روایتی از نیمه شب تاریک
بدون شک کمال گرایی میتونه در مسیر انجام هر کاری یه ترمز خیلی سفت و سخت باشه. این چند ماه هم یه قفل ذهنی کمال گرایانه افتاده بود توی مسیر وبلاگ نویسی من و به همین دلیل نوشتنم خیلی محدود شده و اون قفل هم این بود که یه سه گانه با موضوع ماجراهای نیمه شب بنویسم. دو موردش رو قبلتر نوشتم و حالا میرسیم به سومین روایت که از همه طولانیتر هستش و به همین دلیل این چند ماه از نوشتنش شونه خالی میکردم ولی الان میخوام این سهگانه رو زمین بزارم و پارت سومش رو هم بنویسم.
دقیقا دو شب بعد از نوشتن پست اول یعنی نیمه شب ۱۵ خرداد (چند روز قبل از جنگ) یه ماجرای عجیب و غریب پیش اومد که روایتش میتونه جالب و عجیب باشه.
اون شب بعد از ساعت صفر از خونه مادرم زدم بیرون که برم خونه خودم. مسیرم تا خونه یه مسیر تقریبا طولانی بود و به همین دلیل اسنپ راننده رو روشن کردم که خالی نرم و با خودم مسافر ببرم. اولش یه درخواست اومد که قبولش کردم ولی بلافاصله به یه دلیل پشیمون شدم و لغوش کردم. منتظر موندم تا یه درخواست بیاد ولی دیگه هر چی صبر کردم درخواست مناسبی که به مسیر من بخوره پیدا نشد. خلاصه حرکت کردم و به سمت خونه راه افتادم. در میانه راه حدود ساعت ۵۰ دقیقه بامداد بود که چشمم افتاد به یک خانم چادری که داشت از خیابون عبور میکرد. دستش رو به ناحیه پشت گردن و کتفش گرفته بود در یک حالت نامتعادل از خیابون عبور میکرد. سرعتم رو کم کردم و خانم از خیابون عبور کرد و وارد پیاده رو شد و داخل پیادهرو زمین خورد. با دیدن این صحنه زدم روی ترمز و هنگام توقف شاید حدود سی متر ازش عبور کرده بودم. با خودم گفتم شاید بهش ماشین زده و متوجه نیست و بدنش گرمه، چون چادرش هم خاکی شده بود. دوباره با زحمت از زمین بلند شد و چند قدم رفت و دوباره زمین خورد. این جا بود که من بدون معطلی دنده عقب گرفتم و نزدیک شدم. سریع از ماشین پیاده شدم و خودم رو بهش رسوندم. پیاده روی اون خیابون خیلی بزرگ بود و اون خانم خودش رو به نزدیک یک دیوار رسونده بود و تلاش میکرد که با تکیه به دیوار خودش رو سرپا نگه داره اما اصلا تعادل نداشت و از زبان بدنش هم میشد متوجه شد که درد شدیدی داره. کمی نزدیک تر شدم یه خانوم حدود ۵۰ ساله چادری و خیلی موقر بود.
- خانوم چیزی شده؟ تصادف کردید؟
اون خانم انگار که من اصلا اونجا حضور نداشتم کوچکترین توجهی به من نداشت.
- خانوم حالتون خوبه؟ میخواید به اورژانس زنگ بزنم؟
باز هم این بیتوجهی ادامه داشت و انگار اصلا صدای من رو نمیشنید.
کمی جلوتر رفتم و با صدای بلندتری گفتم:
- خانم خوب هستین؟ چیزی شده؟ کمکی از دست من بر میاد؟
یکهو خانم با یک هیبت ترسناکی برگشت و با یه نگاهی مملو از خشم و عصبانیت گفت:
- برو از امام حسینت بپرس...
این جلمه رو چنان خشم و عصبانیت و نفرتی به زبون آورد که من ناخودآگاه چند قدم عقب رفتم و ساکت شدم. در تمام این مدت خانم مدام تلاش میکرد سر پا بلند بشه و بعد از چند قدم حرکت دوباره زمین میخورد. من مغزم به کلی رد داده بود و اصلا نمیتونستم بفهمم قضیه چیه و اصلا من در قبال وضعیت اون شخص چکار میتونم بکنم.
در آنی یک فکر از ذهنم خطور کرد. یک نگاه به خودم انداختم و اون خانم در اون وضعیت عجیب و ماشین هایی که از خیابون عبور میکردند. با خودم گفتم از یک نفر از راه برسه قطعا فکر میکنه من یه بلایی سر این بنده خدا آوردم و با وضعیت حرف زدنی که طرف داره اصلا نمیشه اثبات کرد من اصلا ربطی به وضعیت این بشر ندارم. این فکر که از ذهنم عبور کرد چند قدم دور شدم و تنها چارهای که به ذهنم رسید تماس با پلیس بود. زنگ زدم و گزارش دادم. زمان تماس من با پلیس حدود یک بامداد بود. بعدش رفتم و نشستم داخل ماشین و منتظر که پلیس بیاد.
خانم این چرخه رو مدام تکرار میکرد. بلند میشد، لنگان لنگان چند قدم میرفت و محکم زمین میخورد و دوباره با هزار مصیبت بلند میشد و ... هر بار هم حدود ۵ الی ۱۰ قدم خلاف جهت خیابون میرفت. (من نمیتونستم دنبالش کنم چونو دنده عقب رفتن سخت بود و از طرفی پلیس قرار بود بیاد به آدرسی که من دادم) دقایق میگذشت و خانم داشت به یک حرکت آرام و لاکپشتی دورتر و دورتر میشد. در اون ساعت خیابون خیلی خلوت بود ولی یکی دو رهگذری هم که چشمشون به خانم افتاد میرفتن بالا سرش و بعد از بی توجهی دیدن راهشون رو میگرفتن و میرفتن. خانوم انقدر رفت که دیگه از دید من پنهان شد. ساعت از یک و نیم گذشت و از پلیس هم خبری نشد. به همین دلیل من هم نا امید شدم و به مسیر خودم ادامه دادم. چند دقیقهای مغزم درگیر این بود که چه اتفاقی برای اون خانوم افتاده که صدای اسنپ من رو به خودم آورد. اسنپم از اون موقع روشن مونده بود و یادم رفته بود خاموشش کنم و عجیب اینکه توی این مدت هیچ درخواستی برای من ارسال نشده بود. بدون نگاه به جزئیات، سفر رو قبول کردم اما خیلی زود از این کار پشیمون شدم. مبدا یه پارک تقریبا خارج از شهر بود و مقصدش هم با فاصله خیلی کمی بود. دستم رو بردم که سفر رو لغو کنم چشمم افتاد به اسم مسافر: «سارا» با توجه به تجربهای که داشتم مطمئن بودم اون درخواست رو هیچ راننده دیگهای قبول نمیکنه و اون مسافر در اون ساعت شب در اون پارک دور افتاده باید معطل و درمونده بمونه. از لغو سفر منصرف شدم و رفتم تا مبدا. نقطه مبدا، یک جای پرت در تاریکی محض بود و هیچ مسافری هم اونجا نبود. با مسافر تماس گرفتم و جواب نداد. گفتم حتما سر کاری بوده و راه افتادم که برم تلفنم زنگ خورد.
تلفن رو روی بلندگو جواب دادم:
- تو رو امام حسین، جون مادرت، جون مادرت (صدای یه خانوم جوون بود که انگار داشت با خودش یا کسی حرف میزد تا اینکه متوجه برقرار شدن تماس شد) الو، آقا شما کجایید؟ (با یک صدای وحشتزده و هراسان)
- من ... (میخواستم بگم که همون مقصدی که زدید ولی اجازه نداد که حرفم منعقد بشه)
- من میدونید کجام؟ من چیز، عه، من، عه، فلکه اول دقیقا پیش این باروکت (!!) فروشیه. (خیلی وحشتزده و با استرس حرف میزد ولی من متوجه شدم دقیقا کجای اون پارک هستش)
- باشه من میرسم خدمتتون.
- تو رو خدا زود بیا، تو رو خدا. خداحافظ.
دقت کردید چی شد؟ متوجه جمله اول این خانم و ربطش با تنها دیالوگ نفر قبل شدید؟
گاز رو تخته کردم و به سرعت خودم رو رسوندم به اون نقطهای که اون خانم آدرس داده بود. بین مسیر یکی دو تا سرعت گیر رو هم از روشون پریدم...
رسیدم. یه دکه و یه رستوران اونجا بود و چند تا ماشین اونجا بودن و جوونهای زیادی (همه پسر) اون اطراف پرسه میزدن. به محض توقف یه دختر خانوم جوان از جلوی رستوران دوید به سمت ماشین و سوار شد. تقریبا میشد گفت که نگاه جوونهای اون اطراف حرکت خانم رو دنبال میکرد.
- سلام، اسنپ؟
- بله
- بریم.
- (زمزمه خیلی یواش) ایشالا بمیری، ایشالا بمیری.
- مشکلی پیش اومده بود که گفتید سریع بیام؟
- آره بابا. اینجا یه پرشیا مشکی افتاده دنبال من، منو ولللل نمیکنه. زنگ زدم ۱۱۰ . اصلا ۱۱۰ بیخیاله. اون که ولش کن. متاسفم واقعا برای این دوره زمونه.
تلفن خانوم زنگ خورد و به تلفن جواب داد. و بلافاصله دوباره از من پرسید:
- آقا مبدا رو کجا زدم؟
- مبدا رو بیرون پارک زده بودید.
تلاش میکرد به شخص پشت تلفن آدرس بده. دوباره از من پرسید:
- کجا دقیقا؟ تو رو خدا بگو درست.
- مبدا یا مقصد؟
- مقصد، مقصد.
- بیرون از پارک دقیقا اونور خیابون.
آنقدر استرس و وحشت داشت که نه مبدا درستی زده بود و نه مقصد درست و انگار فقط میخواست از اونجا دور بشه. مقصد رو به شخص پشت تلفن توضیح داد. طرف پشت تلفن یه چیزی گفت و خانم هم جواب داد نمیشه که من مبدا و مقصد زدم. من گفتم:
- مشکلی نداره، میرسونمتون، هر جایی بخواید برید.
خانم خطاب به شخص پشت تلفن:
- خب تو رسیدی؟ رسیدی من جلوی پارک پیاده بشم؟ من پول ندارم سعید.
تماس رو قطع کرد و گفت:
- آقا من همون سر پارک پیاده میشم ببخشید.
دوباره شروع کرد به زمزمه کردن: ایشالا بمیری. ایشالا زیر ماشین بری. (با حرص مدام این عبارت رو تکرار میکرد.)
- اگر منزلی جایی تشریف میبرید میتونم برسونمتون، مشکلی نداره.
- نه ممنونم، پسر خالم داره میاد دنبالم.
و شروع کرد به توضیح دادن ماجرا:
- این پسره مست کرده، عرق خورده افتاده دنبالم. دیشب توی ... (اسم یک مکان عمومی و مذهبی) من رو دید و افتاد دنبالم. امروز صبح دیدم جلوی در خونمونه. به خدا انقدر ترسیدم. ای وای میترسم. اگه باز دنبالم بیوفته چی؟
در حین صحبت ماشین پلیس از سمت دیگر خیابان عبور کرد.
- بیا به درد نخورِ بی.... داره الان میاد. ر...م تو این بی .... بازیاتون. ببخشید من دارم فحش میدم به خدا خیلی ترسیدم. (مکث) میترسم اگه دنبالمون باشه چی؟
- نگران نباشید. مشکلی پیش نمیاد.
در همین حین رسیدیم به یک اس ال ایکس سفید که بیرون پارک منتظر بود. یک پسر جوون اومد و مبلغ اسنپ رو حساب کرد و دختر بدون هیچ حرفی پیاده شد و رفت.
ماشین به سرعت حرکت کرد و دور شد و حدس بزنید چی شد. یه پرشیای مشکی با فاصله داشت تعقیبشون میکرد.
پ.ن: فیلم این ماجرا داخل دوربین ماشین من با تمام جزئیات و دیالوگها و حتی چهره کاراکترها و پلاک ماشینها ضبط شده و روز بعد فیلم رو برای اون خانم ارسال کردم و ازش برای انتشار فیلم داخل وبلاگم اجازه گرفتم اما به دلایلی از انتشار فیلم منصرف شدم و به نوشتن شرح ما وقع بسنده میکنم.
پ.ن۲: بعدها خیلی در مورد این شب فکر کردم و تلاش کردم این دو اتفاق عجیب رو هضم کنم اما موفق نشدم. در مورد خانم اول به جز فرضیه تصادف و تعرض یه فرضیه خیلی آبرومندانه و خیلی بهتر پیدا کردم و اونم این بود که شوهر اون خانم ایشون رو کتک زده و از خونه بیرون کرده و امیدوار بودم در بدترین حالت این فرضیه درست باشه.
پ.ن۳: این دو قضیه اشتراکات عجیبی داشتن از جمله دیالوگ اول هر دو شخص و تاخیر پلیس و چند مورد دیگه که به شدت برای من عجیب و سوال برانگیز بود.
پ.ن۴: طولانی بودن ماجرا باعث شده بود که من از زیر بار نوشتنش شونه خالی کنم و به همین دلیل که نمیخواستم بین این سه گانه مطلب دیگهای منتشر بشه، در این مدت چند ماه کمتر نوشتم و امیدوارم از این به بعد بیشتر بنویسم.
پ.ن۵: من بدلیل اینکه آدم شکاکی هستم اگر این سه گانه رو توی یک وبلاگ دیگه میخوندم قطعا با خودم میگفتم طرف یه داستان نویس خوبه و این ماجراها رو از خودش در آورده، به همین دلیل دو قطعه فیلم برای اثبات منتشر میکنم که توسط دوربین دشکم ضبط شده. فیلم اول مربوط به خانم اول هست که عبورش از خیابون داخل فیلم مشخصه و فیلم دوم هم بخش اول روایت دوم هست که خانم دوم تماس میگیره و آدرس دقیقش رو میده. به لطف ثبت جزئیات توسط دشکم زمان دقیق ماجرا هم ثبت شده.
پ.ن۶: این یکی از طولانیترین پستهایی هستش که تا به حال نوشتم و اگر حوصله کردید و تا اینجا همراه بودید و مطلب رو خوندید یه دستمریزاد و تشکر ویژه ازتون دارم بابت وقتی که گذاشتید.
پ.ن۷: این سه پست اخیر از لحاظ وقوع در ساعات پس از نیمه شب، سوژه خانم و مضمون کاملا مشابه، عجیب و قابل تامل باعث شدن که من در قالب یک سه گانه منتشرشون کنم و اسمش رو هم از فیلم کوتاهی الهام گرفتم که تابستون گرم سال 96 در سواحل نیلگون خلیج فارس ساختم. و اسم فیلم این بود: «آنسوی نیمه شب»
سلام
این متن رو خوندم واقعا خیلی خوب و کامل توصیف کردید، فکر من هم درگیر سرنوشت اون دو خانم شد که تهش چی شدن
معمولاً بعد از نیمه شب، شهر، داستانهای عجیبی به خودش میبینه...