مهدی بلاگ

بلاگ‌نوشت‌های روزانه یک هنردوست

مهدی بلاگ

بلاگ‌نوشت‌های روزانه یک هنردوست

اینجا دیگه کجاست؟

و سرانجام روایتی از نیمه شب تاریک

پنجشنبه, ۱۰ بهمن ۱۴۰۴، ۰۵:۳۵ ق.ظ

بدون شک کمال گرایی می‌تونه در مسیر انجام هر کاری یه ترمز خیلی سفت و سخت باشه. این چند ماه هم یه قفل ذهنی کمال گرایانه افتاده بود توی مسیر وبلاگ نویسی من و به همین دلیل نوشتنم خیلی محدود شده و اون قفل هم این بود که یه سه گانه با موضوع ماجراهای نیمه شب بنویسم. دو موردش رو قبل‌تر نوشتم و حالا می‌رسیم به سومین روایت که از همه طولانی‌تر هستش و به همین دلیل این چند ماه از نوشتنش شونه خالی می‌کردم ولی الان‌ می‌خوام این سه‌گانه رو زمین بزارم و پارت سومش رو هم بنویسم.
دقیقا دو شب بعد از نوشتن پست اول یعنی نیمه شب ۱۵ خرداد (چند روز قبل از جنگ) یه ماجرای عجیب و غریب پیش اومد که روایتش می‌تونه جالب و عجیب باشه.
اون شب بعد از ساعت صفر از خونه مادرم زدم بیرون که برم خونه خودم. مسیرم تا خونه یه مسیر تقریبا طولانی بود و به همین دلیل اسنپ راننده رو روشن کردم که خالی نرم و با خودم مسافر ببرم. اولش یه درخواست اومد که قبولش کردم ولی بلافاصله به یه دلیل پشیمون شدم و لغوش کردم. منتظر موندم تا یه درخواست بیاد ولی دیگه هر چی صبر کردم درخواست مناسبی که به مسیر من بخوره پیدا نشد. خلاصه حرکت کردم و به سمت خونه راه افتادم. در میانه راه حدود ساعت ۵۰ دقیقه بامداد بود که چشمم افتاد به یک خانم چادری که داشت از خیابون عبور می‌کرد. دستش رو به ناحیه پشت گردن و کتفش گرفته بود در یک حالت نامتعادل از خیابون عبور می‌کرد. سرعتم رو کم کردم و خانم از خیابون عبور کرد و وارد پیاده رو شد و داخل پیاده‌رو زمین خورد. با دیدن این صحنه زدم روی ترمز و هنگام توقف شاید حدود سی متر ازش عبور کرده بودم. با خودم گفتم شاید بهش ماشین زده و متوجه نیست و بدنش گرمه، چون چادرش هم خاکی شده بود. دوباره با زحمت از زمین بلند شد و چند قدم رفت و دوباره زمین خورد. این جا بود که من بدون معطلی دنده عقب گرفتم و نزدیک شدم. سریع از ماشین پیاده شدم و خودم رو بهش رسوندم. پیاده روی اون خیابون خیلی بزرگ بود و اون خانم خودش رو به نزدیک یک دیوار رسونده بود و تلاش می‌کرد که با تکیه به دیوار خودش رو سرپا نگه داره اما اصلا تعادل نداشت و از زبان بدنش هم می‌شد متوجه شد که درد شدیدی داره. کمی نزدیک تر شدم یه خانوم حدود ۵۰ ساله چادری و خیلی موقر بود.
- خانوم چیزی شده؟ تصادف کردید؟
اون خانم انگار که من اصلا اونجا حضور نداشتم کوچکترین توجهی به من نداشت.
- خانوم حالتون خوبه؟ می‌خواید به اورژانس زنگ بزنم؟
باز هم این بی‌توجهی ادامه داشت و انگار اصلا صدای من رو نمی‌شنید.
کمی جلوتر رفتم و با صدای بلندتری گفتم:
- خانم خوب هستین؟ چیزی شده؟ کمکی از دست من بر میاد؟
یکهو خانم با یک هیبت ترسناکی برگشت و با یه نگاهی مملو از خشم و عصبانیت گفت:
- برو از امام حسینت بپرس...
این جلمه رو چنان خشم و عصبانیت و نفرتی به زبون آورد که من ناخودآگاه چند قدم عقب رفتم و ساکت شدم. در تمام این مدت خانم مدام تلاش می‌کرد سر پا بلند بشه و بعد از چند قدم حرکت دوباره زمین می‌خورد. من مغزم به کلی رد داده بود و اصلا نمی‌تونستم بفهمم قضیه چیه و اصلا من در قبال وضعیت اون شخص چکار می‌تونم بکنم.
در آنی یک فکر از ذهنم خطور کرد. یک نگاه به خودم انداختم و اون خانم در اون وضعیت عجیب و ماشین هایی که از خیابون عبور می‌کردند. با خودم گفتم از یک نفر از راه برسه قطعا فکر می‌کنه من یه بلایی سر این بنده خدا آوردم و با وضعیت حرف زدنی که طرف داره اصلا نمیشه اثبات کرد من اصلا ربطی به وضعیت این بشر ندارم. این فکر که از ذهنم عبور کرد چند قدم دور شدم و تنها چاره‌ای که به ذهنم رسید تماس با پلیس بود. زنگ زدم و گزارش دادم. زمان تماس من با پلیس حدود یک بامداد بود. بعدش رفتم و نشستم داخل ماشین و منتظر که پلیس بیاد.
خانم این چرخه رو مدام تکرار می‌کرد. بلند می‌شد، لنگان لنگان چند قدم می‌رفت و محکم زمین می‌خورد و دوباره با هزار مصیبت بلند میشد و ... هر بار هم حدود ۵ الی ۱۰ قدم خلاف جهت خیابون می‌رفت. (من نمیتونستم دنبالش کنم چونو دنده عقب رفتن سخت بود و از طرفی پلیس قرار بود بیاد به آدرسی که من دادم) دقایق می‌گذشت و خانم داشت به یک حرکت آرام و لاکپشتی دورتر و دورتر میشد. در اون ساعت خیابون خیلی خلوت بود ولی یکی دو رهگذری هم که چشمشون به خانم افتاد می‌رفتن بالا سرش و بعد از بی توجهی دیدن راهشون رو می‌گرفتن و می‌رفتن. خانوم انقدر رفت که دیگه از دید من پنهان شد. ساعت از یک و نیم گذشت و از پلیس هم خبری نشد. به همین دلیل من هم نا امید شدم و به مسیر خودم ادامه دادم. چند دقیقه‌ای مغزم درگیر این بود که چه اتفاقی برای اون خانوم افتاده که صدای اسنپ من رو به خودم آورد. اسنپم از اون موقع روشن مونده بود و یادم رفته بود خاموشش کنم و عجیب اینکه توی این مدت هیچ درخواستی برای من ارسال نشده بود. بدون نگاه به جزئیات، سفر رو قبول کردم اما خیلی زود از این کار پشیمون شدم. مبدا یه پارک تقریبا خارج از شهر بود و مقصدش هم با فاصله خیلی کمی بود. دستم رو بردم که سفر رو لغو کنم چشمم افتاد به اسم مسافر: «سارا» با توجه به تجربه‌ای که داشتم مطمئن بودم اون درخواست رو هیچ راننده دیگه‌ای قبول نمی‌کنه و اون مسافر در اون ساعت شب در اون پارک دور افتاده باید معطل و درمونده بمونه. از لغو سفر منصرف شدم و رفتم تا مبدا. نقطه مبدا، یک جای پرت در تاریکی محض بود و هیچ مسافری هم اونجا نبود. با مسافر تماس گرفتم و جواب نداد. گفتم حتما سر کاری بوده و راه افتادم که برم تلفنم زنگ خورد.
تلفن رو روی بلندگو جواب دادم:
- تو رو امام حسین، جون مادرت، جون مادرت (صدای یه خانوم جوون بود که انگار داشت با خودش یا کسی حرف می‌زد تا اینکه متوجه برقرار شدن تماس شد) الو،‌ آقا شما کجایید؟ (با یک صدای وحشتزده و هراسان)
- من ... (میخواستم بگم که همون مقصدی که زدید ولی اجازه نداد که حرفم منعقد بشه)
- من میدونید کجام؟ من چیز،‌ عه، من، عه، فلکه اول دقیقا پیش این باروکت (!!) فروشیه. (خیلی وحشتزده و با استرس حرف میزد ولی من متوجه شدم دقیقا کجای اون پارک هستش)
- باشه من میرسم خدمتتون.
- تو رو خدا زود بیا،‌ تو رو خدا. خداحافظ.
دقت کردید چی شد؟ متوجه جمله اول این خانم و ربطش با تنها دیالوگ نفر قبل شدید؟
گاز رو تخته کردم و به سرعت خودم رو رسوندم به اون نقطه‌ای که اون خانم آدرس داده بود. بین مسیر یکی دو تا سرعت گیر رو هم از روشون پریدم...
رسیدم. یه دکه و یه رستوران اونجا بود و چند تا ماشین اونجا بودن و جوون‌های زیادی (همه پسر) اون اطراف پرسه میزدن. به محض توقف یه دختر خانوم جوان از جلوی رستوران دوید به سمت ماشین و سوار شد. تقریبا میشد گفت که نگاه جوون‌های اون اطراف حرکت خانم رو دنبال می‌کرد.
- سلام،‌ اسنپ؟
- بله
- بریم.
- (زمزمه خیلی یواش) ایشالا بمیری، ایشالا بمیری.
- مشکلی پیش اومده بود که گفتید سریع بیام؟
- آره بابا. اینجا یه پرشیا مشکی افتاده دنبال من، منو ولللل نمی‌کنه. زنگ زدم ۱۱۰ . اصلا ۱۱۰ بیخیاله. اون که ولش کن. متاسفم واقعا برای این دوره زمونه.
تلفن خانوم زنگ خورد و به تلفن جواب داد. و بلافاصله دوباره از من پرسید:
- آقا مبدا رو کجا زدم؟
- مبدا رو بیرون پارک زده بودید.
تلاش میکرد به شخص پشت تلفن آدرس بده. دوباره از من پرسید:
- کجا دقیقا؟ تو رو خدا بگو درست.
- مبدا یا مقصد؟
- مقصد، مقصد.
- بیرون از پارک دقیقا اونور خیابون.
آنقدر استرس و وحشت داشت که نه مبدا درستی زده بود و نه مقصد درست و انگار فقط می‌خواست از اونجا دور بشه. مقصد رو به شخص پشت تلفن توضیح داد. طرف پشت تلفن یه چیزی گفت و خانم هم جواب داد نمیشه که من مبدا و مقصد زدم. من گفتم:
- مشکلی نداره، میرسونمتون،‌ هر جایی بخواید برید.
خانم خطاب به شخص پشت تلفن:
- خب تو رسیدی؟ رسیدی من جلوی پارک پیاده بشم؟ من پول ندارم سعید.

تماس رو قطع کرد و گفت:
- آقا من همون سر پارک پیاده می‌شم ببخشید.
دوباره شروع کرد به زمزمه کردن: ایشالا بمیری. ایشالا زیر ماشین بری. (با حرص مدام این عبارت رو تکرار می‌کرد.)
- اگر منزلی جایی تشریف می‌برید میتونم برسونمتون، مشکلی نداره.
- نه ممنونم، پسر خالم داره میاد دنبالم.

و شروع کرد به توضیح دادن ماجرا:

- این پسره مست کرده، عرق خورده افتاده دنبالم. دیشب توی ... (اسم یک مکان عمومی و مذهبی) من رو دید و افتاد دنبالم. امروز صبح دیدم جلوی در خونمونه. به خدا انقدر ترسیدم. ای وای می‌ترسم. اگه باز دنبالم بیوفته چی؟

در حین صحبت ماشین پلیس از سمت دیگر خیابان عبور کرد.
- بیا به درد نخورِ بی.... داره الان میاد. ر...م تو این بی .... بازیاتون. ببخشید من دارم فحش میدم به خدا خیلی ترسیدم. (مکث) می‌ترسم اگه دنبالمون باشه چی؟
- نگران نباشید. مشکلی پیش نمیاد.
در همین حین رسیدیم به یک اس ال ایکس سفید که بیرون پارک منتظر بود. یک پسر جوون اومد و مبلغ اسنپ رو حساب کرد و دختر بدون هیچ حرفی پیاده شد و رفت.
ماشین به سرعت حرکت کرد و دور شد و حدس بزنید چی شد. یه پرشیای مشکی با فاصله داشت تعقیبشون می‌کرد.
پ.ن: فیلم این ماجرا داخل دوربین ماشین من با تمام جزئیات و دیالوگ‌ها و حتی چهره کاراکترها و پلاک ماشین‌ها ضبط شده و روز بعد فیلم رو برای اون خانم ارسال کردم و ازش برای انتشار فیلم داخل وبلاگم اجازه گرفتم اما به دلایلی از انتشار فیلم منصرف شدم و به نوشتن شرح ما وقع بسنده می‌کنم.
پ.ن۲: بعدها خیلی در مورد این شب فکر کردم و تلاش کردم این دو اتفاق عجیب رو هضم کنم اما موفق نشدم. در مورد خانم اول به جز فرضیه تصادف و تعرض یه فرضیه خیلی آبرومندانه و خیلی بهتر پیدا کردم و اونم این بود که شوهر اون خانم ایشون رو کتک زده و از خونه بیرون کرده و امیدوار بودم در بدترین حالت این فرضیه درست باشه.
پ.ن۳: این دو قضیه اشتراکات عجیبی داشتن از جمله دیالوگ اول هر دو شخص و تاخیر پلیس و چند مورد دیگه که به شدت برای من عجیب و سوال برانگیز بود.
پ.ن۴: طولانی بودن ماجرا باعث شده بود که من از زیر بار نوشتنش شونه خالی کنم و به همین دلیل که نمی‌خواستم بین این سه گانه مطلب دیگه‌ای منتشر بشه، در این مدت چند ماه کمتر نوشتم و امیدوارم از این به بعد بیشتر بنویسم.
پ.ن۵: من بدلیل اینکه آدم شکاکی هستم اگر این سه گانه رو توی یک وبلاگ دیگه می‌خوندم قطعا با خودم می‌گفتم طرف یه داستان نویس خوبه و این ماجراها رو از خودش در آورده، به همین دلیل دو قطعه فیلم برای اثبات منتشر میکنم که توسط دوربین دشکم ضبط شده. فیلم اول مربوط به خانم اول هست که عبورش از خیابون داخل فیلم مشخصه و فیلم دوم هم بخش اول روایت دوم هست که خانم دوم تماس می‌گیره و آدرس دقیقش رو میده. به لطف ثبت جزئیات توسط دشکم زمان دقیق ماجرا هم ثبت شده.


پ.ن۶: این یکی از طولانی‌ترین پست‌هایی هستش که تا به حال نوشتم و اگر حوصله کردید و تا اینجا همراه بودید و مطلب رو خوندید یه دستمریزاد و تشکر ویژه ازتون دارم بابت وقتی که گذاشتید.
پ.ن۷: این سه پست اخیر از لحاظ وقوع در ساعات پس از نیمه شب،‌ سوژه خانم و مضمون کاملا مشابه، عجیب و قابل تامل باعث شدن که من در قالب یک سه گانه منتشرشون کنم و اسمش رو هم از فیلم کوتاهی الهام گرفتم که تابستون گرم سال 96 در سواحل نیلگون خلیج فارس ساختم. و اسم فیلم این بود: «آنسوی نیمه شب»

نظرات (۱۱)

سلام

این متن رو خوندم واقعا خیلی خوب و کامل توصیف کردید، فکر من هم درگیر سرنوشت اون دو خانم شد که تهش چی شدن

معمولاً بعد از نیمه شب، شهر، داستان‌های عجیبی به خودش می‌بینه...

پاسخ:
سلام
ما آدما یه وقتایی خودمون مقصریم نسبت به اتفاقاتی که برامون میوفته و به اصطلاح خودمون رو در معرض هلاکت قرار می‌دیم. باید حرفی رو نزنیم ولی می‌زنیم، باید جایی نباشیم ولی میریم، به آدمی اعتماد می‌کنیم که نباید بهش اعتماد کنیم و مثال‌های بیشماری که توی لحظه لحظه زندگی هر کدوممون وجود داره. گاهی هم واقعا نسبت به اتفاقات بی تقصیریم و چوب تقصیر دیگران رو می‌خوریم. دعا کنیم توی هر دو موردش خدا بهمون رحم کنه و نجاتمون بده. 🙏

چه جالب شما فیلم سازین 

مطلب بسیار قابل توجهی بود 

یعنی اون خانوم پنجاه ساله زنده رسید به خونه؟

پاسخ:
لطف دارید.
سپاس از شما که وقت گذاشتید و مطالعه کردید،
اون خانم بی پناه بود و ما هم جز دعا برای بی‌پناه‌ها کاری از دستمون برنمیاد.
ان‌شاء‌الله خدا هیچ کسی رو در هیچ مرحله‌ای از زندگیش بی‌پناه و تنها نزاره...

خدا قوت بهتون. 

پاسخ:
سلامت باشید،
مچکرم از بابت وقتی که گذاشتید 🙏

سلام

فکر نمی کردم واقعا فیلم هم بذارید :))) حرکت جالبی بود واقعا :)) 

 

توی وبلاگ، مخصوصا قدیمی تر ها، معمولا انگیزه کمتری برای دروغگویی وجود داره. یکی میره یه جا دروغ میگه که یه انگیزه ای باشه :) یه داستان این مدلی، توی محیط خلوت بیان، اون هم صرف روایت و بیان احتمالات، خیلی ذهن آدم رو از این دور می کنه که بخواد دروغ باشه... ولی حرکت فیلم واقعا عالی بود دیگه :))

پاسخ:
سلام و ارادت
من ذاتا آدمی هستم که اگر قول ناشناسی بشنوم (منهای افراد موثق و مورد اعتماد) اصل رو بر عدم صحت میزارم مگر اینکه خلافش ثابت بشه،‌ دلیلش هم شاید لطمه‌هایی بوده که پیشتر از این مسئله خوردم و یا لطماتی که دیدم اطرافیان متحمل شدند.
این بار هم من با عینک خودم به روایت خودم نگاه کردم و دیدم که شاید با یه اثبات کوچیک بشه توثیق نوشته رو افزایش داد و جذابیت کار رو دو چندان کرد که انگار مورد رضایت شما و خوانندگان عزیز واقع شده. الحمدلله ✨🌱

وضعیت امنیت مملکت آخر شبا همینه دیگه بعد می‌گن چرا تو اعتراضای این دفعه کلی نیرو خودی تلفات دادن 🤡

پاسخ:
من که آدم رسانه‌ای هستم از یه مسئله‌ای خیلی ناراحتم و اونم اینکه ما توی چند سال اخیر، فرهنگ لاتی و لات بازی رو به شکل غیر طبیعی و زیادی توی فیلم‌ها و رسانه‌هامون پمپاژ کردیم. قطعا با شنیدن عبارت لات بازی یه دوجین اسم فیلم و سریال میاد تو ذهن مبارکتون. خب وقتی جوون‌ها و نوجوون‌ها رو بشونیم پای این سبک فیلم و سریال‌ها معلومه نتیجه چی میشه...
  • خانم الفــ
  • سلام و نور

    چقدر عجیب بود و چقدر شما با وجدان و دل‌وجرات هر دو ماجرا رو مدیریت کردید...

    چرا فکر میکنم بین دو ماجرا ربطی باید باشه؟ قبل از اینکه توجه بدید به شباهت دو جمله و نام مبارک امام حسین، توی ذهنم بلافاصله این ربط ایجاد شد...

    پاسخ:
    سلام و رحمت
    ممنون که وقت گذاشتید و مطالعه کردید
    از باب عمل به وظیفه اجتماعی بوده و قطعا هر کس دیگه ای هم بود همینکارو می‌کرد
    اینجور نشونه‌ها و خط و ربط‌ها برای من و امثال من شبیه «ب» بسم الله می‌مونه ولی متاسفانه با عقل ناقص دنیایی‌مون نمی‌تونیم بفهمیم داستان و حکمت خدا چی بوده...
    صد افسوس 🥲
  • زری シ‌‌‌
  • چقدر عجیب غریب بود 😶😶

    مرسی که نوشتین

    پاسخ:
    مرسی از شما که مطالعه کردید ✨🌱

    فکر می کردم؛ به احتمال موقع انتخاب عنوان این مجموعه کمابیش جالب برانگیز، به ایده سه گانه لینکلیتر فکر می کردی

     

    - جایی هست که تماشای اون فیلم کوتاه ممکن باشه؟

    پاسخ:
    سه‌گانه لینکلیتر در مقام توصیف عشق و ارتباطات انسانیه اما این ماجراهایی که نوشتم دقیقا نقطه مقابلش قرار داره... 😅😂
    اون فیلم کوتاه رو برای انجمن سینمای جوانان ساختم و در حکم پایان نامه بود. جزو اولین کاراییه که ساختم و یه جورایی یه فیلم دلیه. به جز چند تا جشنواره، جایی منتشرش نکردم ولی اگر دوست دارید ببینیدش می‌تونم براتون بفرستم.

    خیلی خوب روایت میکنید .

     

    تاملتون درمورد این ماجرا ها چیه ؟

    دوست داشتم اینم بشنوم..

    پاسخ:
    سپاس گزارم از لطف شما،
    من اعتقاد دارم تموم ماجراهای این چنینی حاکی از یه سری نشون‌هایی هستش که برمی‌گرده به خود ما و درونیات ما. گاهی خدا می‌خواد یه درسی بهمون بده، یه امتحان بگیره یا به دست ما اتفاقی رو رقم بزنه که فهمش 99.9٪ از ادراک انسانی و مادی ما خارجه. گاهی در ظرفیت‌های بالا هم این دیدگاه جاریه. ظرف حضرت موسی با ظرف خضر علیهم السلام متفاوته. چه برسه به آدم و آدم‌های دنیای زده‌ای مثل من.
  • 𝑹𝒆𝒄𝒉𝒆𝒍 𝒑𝒆𝒏ᨳ
  • ولی این سفر پر فراز و نشیب و پر ماجرایی که نوشتید یه ریسک بزرگی بود تو دل تاریکی اون شب ! 

    و برای داستان اول واقعا خوب شد به این فکر کردید که اون محل رو زودتر ترک کنید و پا پیچ بیشتر نشدید چون واقعا معلوم نبود چی میشد و ممکن بود اون فرد از شدت خشم چه کار هایی انجام بده وقتی تعادل روانی نداشت !

     

    داستان دوم به شدت ترسناک بود 

    و در کل برای دو روایتی که گفتید باید شجاعتتون  رو تحسین کرد و مهربونی ای که به خرج دادید ! هر چند با شنیدن این داستان ها و اتفاقات  بیشتر آدم آزرده خاطر میشه و از وضعیت جامعه و همه چیز مبهوت می مونه که چرا اون وقت شب باید با همچین افرادی بر بخوره آدم تو مسیرش

    پاسخ:
    وقتی ما در خونه رو باز می‌کنیم و بیرون میایم وارد دنیایی مملو از ریسک‌های کوچیک و بزرگ و خوب و بد میشیم. شاید تنها علتی که آدم بدون هیچ ترسی قدم از قدم برمی‌داره اینه که هیچی در مورد اتفاقاتی که ممکنه بیوفته، نمیدونه و ازشون غافله که خب اینم در نوع خودش نعمتیه. اینو گفتم که بگم ارزش و جایگاه یه کار خطرناک وقتی بالا میره که آدم به ریسک‌های موجود علم داشته باشه و گرنه یه کسی مثل من که از روی ناآگاهی و غفلت یه کاری انجام میده، کار خاصی انجام نداده 😅💁‍♂️
    از لطف شما بی‌نهایت ممنونم 🌱✨

    اولین پست طولانی‌ای بود که کامل خوندم و باید بگم حس خوبی به سعید هم ندارم.

    پاسخ:
    مرسی از وقتی که برای مطالعه این نوشته گذاشتید 🌱
    منم نمی‌دونم سعید کی بود و واقعا چه نسبتی داشت ولی خب هر چی که بود برای اون خانم مورد اعتماد بود و شاید خطرش از کسی که افتاده بود دنبالش به مراتب کمتر بود 😑✨

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    آخرین نظرات